" قسمت پنجم: جنگ و صلح . . "
-خب حالا بگو ببینم ظهر چه مرگت زده بود؟
آهو بعد از چند ساعت خنده یاد اتفاق ظهر افتاد و لبخند تلخی زد.
در حالیکه چنگالش را در ظرف سیب زمینی فرو میبرد آهی کشید و گفت: نپرس، گفتنی نیست!
ساناز لای نان ساندویچش را نگاه کرد و گفت: با دوست پسرت به هم زدی؟
آهو شوک زده سرش را بالا برد و به ساناز خیره شد: نه! چرا همچین فکری کردی؟
ساناز: آخه وقتی یک دختر مثل خر میشینه و عر میزنه از دو حالت خارج نیست یا خودش با پسره تموم کرده یا پسره باهاش تموم کرده ، حالا تو جزوء کدوم دسته ای؟
آهو ظرف سیب زمینی اش را کنار زد و رنجیده گفت: هیچکدوم!
ساناز: اوهووو! چه محکم گفتی هیچکدوم! پس نتیجه اخلاقی این میشه که حتما یکیشون بوده، دوست نداری بگی، خب نگو!
آهو به جای هر پاسخی با حرص چنگالش را در دهان برد و خودش را مشغول نشان داد، ساناز هم همانطور که چیز برگرش را امتحان میکرد لبخند معنا داری زد و گفت: این داداش شبنم هم عجب تیکه ای بود ها! من در عجبم این چطور تا حالا رو زمین مونده!
آهو سری تکان داد و گفت: خیلی
|
قیافۀ مردونه ای داشت. ساناز: آره جون تو، من که گمون کنم عاشقش شدم. آهو ناگهان به سرفه افتاد و ساناز وحشت زده چند بار پیاپی به پشتش کوبید: چته تو! خفه شدی.. بیا یک قلپ از این نوشابه بخور تا جوون مرگ نشدی! آهو به زحمت جرعه ای از نوشابه اش را نوشید و نفس بلندی کشید : چی . . . گفتی تو؟ ساناز شیطنت آمیز نگاهش کرد و گفت: منظورت کدوم حرفمه؟ این که همچین تیکه ای تا حالا روی زمین مونده یا دومیش؟ -هیـــــس، آروم حرف بزن همه برگشتن نگاهمون میکنن. ساناز بی خیال روی صندلی اش جابه جا شد و گفت: خب نگاه کنن، مگه بده؟ آهو که هر لحظه بیشتر نگران اطرافش میشد با لحنی التماس وار نالید: تو رو خدا سانی ، آرومتر! ساناز گاز دیگری به ساندویچش زد و با دهان پر گفت: خب بابا ، حالا هرکی ندونه فکر میکنه کی هستی که میترسی ملت بشناسنت! -حالا هرچی... ساناز: راستی آهو قرار ظهرمون رو که یادت نرفته؟ آهو که دیگر اشتهایش را از دست داده بود ساندویچش را به سمت ساناز هل داد و گفت: میگم اگه خیلی گشنه ای بیا مال منم بخور. -بحث رو عوض نکن زرنگ خانم. آهو: نه یادمه. ساناز سری تکان داد و ته نوشابه اش را با نی در آورد و گفت: خوبه، پس گوش به زنگ باش که میخوام برام یک کاری بکنی. آهو: چی کار؟ ساناز: میخوام به یکی حال بدم، به نیروی نفوذی احتیاج دارم. آهو که از سابقه ساناز خبر داشت ، کم کم داشت نگران میشد ، چشمانش را تنگ کرد و مردد گفت: پسره؟ -کی؟ -همون که میخوای بهش حال بدی؟ ساناز: فرض کن باشه ، تو مشکلی داری؟ آهو با ناخنش روی ، رومیزی طرحی انداخت و به این فکر کرد که کار ساناز چه چیزی میتواند باشد ، اما خیلی زود پشیمان شد، فعلا نمیخواست به این مسئله فکر کند ، بعد ظهر عالی را گذرانده و با یک تهیه کننده از نزدیک ملاقات کرده بود _ارشیا برادر شبنم ، تهیه کننده خوبی بود و تا به حال در تیتراژ چندین فیلم اسمش را خوانده بود_ رویای بازیگر شدن خیلی بیشتر از این ها ارزش داشت و او نمیخواست فعلا این رویای شیرین را با افکار مسومش تلخ کند! -حالا میخوای چی کار کنی؟ آهو سر بلند کرد و به ساناز که داشت به ساندویچ او هم ناخنک میزد خیره شد و گفت: چی رو؟ -دوست پسرت رو دیگه! آهو کلافه نفسش را فوت کرد و گفت: حرف تو کله تو نمیره؟ ساناز: بگو دیگه جون داداش دهنم چفت چفته! به هیچ کس نمیگم که تو هم آره! آهو پوزخندی زد بی خیال شانه بالا انداخت. ساناز: نمیگی؟ آهو: گیر دادیا! ساناز: آهو؟ جون من! منو نگاه کن... ببین منو. آهو نگاه گذرایی به او انداخت و ساناز شکلک مسخره ای درآورد و روی میز ضرب گرفت و با صدای تقریبا بلندی خواند: من که جیک جیک میکنم برات، تخم کوچیک میذارم برات، (بعد صدایش را کلفت کرد و با خنده ادامه داد) من که ماما میکنم ، همه رو خبر دار میکنم.....! آهو عصبانی پرید وسط شعر خواندن ساناز و با لحن پر غیظی گفت: بمیری با اون صدای نَکَرَه ات. ساناز: بگو و الا دوباره میخونم ها. آهو خلع سلاح شده بود ، به ناچار برای حفظ آبرویش هم که شده قصه خودش و آترین را تعریف کرد ، البته سانسور شده ، آترین در قصه او شوهرش نبود، همانطور که آهو در سن 17 سالگی هوویی نداشت!
*************...****************** ***************************.. *******..*************************
-تالار رو رزرو کردم، سفارش شام رو هم امروز دادم، فقط مونده پخش کردن کارتها و لباس عروس شما. رمینا لبخندی زد و فنجان چای آترین را جلوی دستش گذاشت و روبه برادرش گفت: میبینی رامین خان؟ نصف قد تو رو داره، 10 روز دیگه داره میره سر خونه زندگیش تو چی که داره 32 ساله ات میشه و هنوز یال قور موندی! رامین چپ چپ به آترین نگاه کرد و گفت: این دیلاق نصف قد من رو داره؟ من تا کمرش هم نیستم، ماشالله شوهرت بلند شه سرش میخوره به سقف خونمون. آترین بلند خندید و گفت: فضا رو متشنج نکن رامین جان، حرف خواهرت چیز دیگه ای بود. رامین با لحنی که به ظاهر پر از حرص بود جواب داد: حالا بعدا من و شما همدیگه رو سر صحنه میبینم دیگه نه؟ آترین سریع جواب داد: نـــــه!! رمینا و رویا بلند خندیدند و فخری خانم - مادر رمینا- میان بحث آنها آمد و گفت: رمینا ، مامان ؟ پاشو میز رو بچین میخواییم شام بخوریم. رمینا در حالیکه از جا بلند میشد رو به رامین و آترین کرد و با صدای آرامی گفت: وزیر جنگ وارد میشود. آترین با حالت مسخره ای خودش را پشت گلدان روی میز مخفی کرد و رامین خنده سر خوشی سر داد و گفت : مگه این وزیر جنگ به داد من برسه. رمینا: خوبه خوبه، نمیخواد مظلوم نمایی کنی ، پاشو بیا کمک. رامین خودش را روی مبل راحتی ولو کرد و حق به جانب گفت: به من چه! شوهر کردی که چی؟ به این شازده بگو یه تکونی به خودش بده. -اِوا... رامین؟ رامین بی توجه به رمینا به آترین اشاره کرد : پاشو پاشو پیش قوم زنت یه خودی نشون بده، پاشو که داریم نمره میدیم. آترین لبخند زنان بلند شد و در حینی که به سمت آشپزخانه میرفت با لحن چاپلوسانه ای گفت: من در بست نوکر زنمم هستم. رامین به طعنه خندید و گفت: شب دراز است و غلندر بیدار .. بله آترین جان... شب دراز است ، به جاهای خوبش هم میرسیم. آترین با رمینا وارد آَشپزخانه شد . رمینا رو به مادرش کرد و با دلخوری گفت: مامان؟ هیچی به این کاکل زری ات نمیگی؟ فخری خانم تند تند لیوان ها را در سینی چید و گفت: سر به سرش نذار تا پا رو دمت نذاره، نمیشه که! خودت شروع میکنی بعد از من توقع داری زبونش رو کوتاه کنم؟ -اِ مامان! باز هم طرفداریش رو میکنی؟ آبروی من رو جلو آترین برد. آترین که تا آن لحظه بی حرف یک گوشه ایستاده بود جلو آمد و گفت: بدین به من مامان فخری. فخری سینی حاوی لیوان ها و قاشق چنگال ها را به دست آترین داد : آترین مادر یک وقت حرفهای رامین رو به دل نگیری ها، برادره ، خواهرش رو دوست داره ، سخته براش داره از رمینا جدا میشه اینکه اینجوری میکنه. همان لحظه رامین خودش را در آشپزخانه انداخت و گفت: من برام سخته؟ منکه شمارش معکوس شروع کردم برای رفتن این فشفشه! چرا حرف در میاری مادر من؟ فخری لبش را به دندان گرفت و با چشم و ابرو برای رامین خط و نشان کشید رویا هیجان زده به داخل آشپزخانه دوید و رو به جمع گفت: بابا اومد. فخری خانم با شنیدن این حرف نفس راحتی کشید و رمینا موذیانه خندید و گفت: خدا روشکر . رامین پارچ آب و دوغ را برداشت و به آرامی جوری که فقط افراد داخل آشپزخانه بشنوند گفت: بله دیگه خدا روشکر که سوپاپ اطمینان رسید . همه بلند خندیدند . فخری به رمینا اشاره کرد که با آترین به نشیمن برگردد و خودش هم با دیس برنج پشت سر آنها روان شد. مسعود - پدر رمینا- داشت کتش را از تن در می آورد که متوجه آترین شد ، لبخند گرمی به دامادش زد و به سمت او رفت و گفت: به به از این طرفها.
*******...******
شام در فضایی پر از شوخی و مزه پرانی های رامین صرف شد و بعد از شام رویا و فخری خانم به آَشپزخانه رفتند تا ظرفها را بشورند و رمینا با دیس میوه به جمع مردها ملحق شد. -امروز ارشیا زنگ زد. آترین دستش را دور شانه رمینا حلقه کرد و گفت: خب؟ رامین: خب به جمالت، هیچی دیگه گفت، اونیکه میخواستیم رو پیدا کرده، میگفت حرف نداره، قرار شد فردا بهش زنگ بزنه و بگه بیاد دقتر جعفری تا اونم طرف رو ببینه. آترین رو به رمینا کرد و گفت: سیب پوست بگیرم برات؟ رمینا دستش را مقابلش گرفت و گفت: نه مرسی، دارم میترکم. آترین سیبی که برداشته بود را پوست گرفت و دوباره رامین را مخاطب قرار داد و گفت: تو طرف رو ندیدی؟ -نه بابا کجا دیدم! قرار بود منم با ارشیا برم اما امروز با این روزبهانی زبون نفهم سر و کله میزدم... مرتیکه دبه در آورده میگه خونم رو تا قبل از عید میخوام، هرچی بهش میگم برادر من این خونه رو ما تا آخر فیلم برداری اجاره کردیم به خرجش نمیرفت، آخر سر گفت میرم شکایت میکنم منم داغ کردم نزدیک بود باهاش درگیر بشم که جعفری رسید و دیگه ختم به خیر شد. -حالا نگفت چطوریه؟ رامین گازی به خیارش زد و گفت: چی چطوریه؟ روزبهانی؟ آترین از فکر بیرون آمد و گفت : نه ببخش حواسم نبود ، منظورم اون دختری بود که ارشیا میگی پیدا کرده، تا حالا جایی بازی کرده؟ رامین: هاا نه، ولی اونکه خیلی ازش تعریف میکرد، میگفت هم خوش بر و رویه هم بازیش خوبه، پیش خودمون باشه گمونم دلش لرزیده. آترین لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: اون؟ چه کسی ! رامین: نه پَ تو! خودتو رو یادت رفته؟ یکسال پیش کی بود خر شده بود دنبال خواهر ما افتاده بود. آترین دستی به نیمه چپ صورتش کشید و آهسته گفت: دستت بشکنه ، هنوز هم وقتی یادش می افتم صورتم می سوزه. رامین لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: حق ات بود ، باید چشمات رو درمی آوردم، چی خیال کردی ؟ من رو خواهرام بدجوری تعصب دارم. آترین نفسش را با حرص فوت کرد و رویش را برگرداند و به رمینا که با چشمان مشکی خوش حالتش به او خیره شده بود نگاه کرد. با خود فکر کرد: رمینا ارزش آن سیلی را داشته ، حاضر بود ده ها بار دیگر از آن سیلی ها بخورد اما رمینا را از دست ندهد. کاش میشد این شب زیبا را بدون دلهره به پایان برساند، بدون فکرکردن به دختری که در خانه ای واقع در خیابان نسترن ، طبقه اول سکنی گزیده است. صدای رمینا او را به خود آورد :جریان چیه؟ آترین: کدوم جریان؟ رمینا مشکوک گفت: همین تعصب و این حرفها. آترین پوزخندی زد و گفت : آق داداشت برات نگفته ؟ رمینا به رامین سوالی نگاه کرد و گفت: نه. آترین به رامین نگاه خط و نشان داری انداخت و رامین قبل از اینکه آترین حرفی بزند خودش را وسط انداخت و رو به مسعود گفت: راستی بابا خبر داری شاه دومادت امروز چه گلی کاشته؟ با داخل شدن مسعود ،بحث شان رنگ و بوی دیگر به خود گرفت، اما آترین همچنان از درون داشت با کابوسی به نام آهو دست و پنجه نرم میکرد! ساعت از 12 گذشته بود که آترین عزم رفتن کرد. رمینا آترین را تا دم در خروجی بد رقه کرد و گفت: -کاش میشد بمونی! آترین مهربان به روی رمینا لبخند زد وگفت: فقط 10 روز دیگه، خب؟ فقط 10 روز دیگه مونده تا این دوری تموم بشه. رمینا نگاهی به آسمان گرفته آن شب کرد و خودش را در پالتوی گرمش فرو برد و گفت: آره ، ببخش آترین ، ببخش که این وقت شب مجبوری بری، من شرمنده ام. آترین بازوی رمینا را فشرد و گفت: بیخیال، منم اگه جای بابات بودم و دختر شوهر میدادم عمرا میذاشتم دامادم شب خونم بمونه! چه معنی داره! رمینا لبخند شرمگینانه ای زد : نمیری تو. آترین: خدا نکنه، من هنوز کلی آرزو دارم.حالا بعد از 100 سال و 10 روز دیگه شاید بهش فکر کردم. رمینا: حالا چرا 100 سال و 10 روز؟ -خب 10 روزی که داره میاد رو هم بهش اضافه کردم دیگه! رمینا : دیوونه! -چاکریم. رمینا: مرسی که اومدی، خیلی بهم خوش گذشت. آترین به سمت ماشینش رفت و با شیطنت گفت: ای بابا این که چیزی نبود، به 10 روز دیگه فکر کن. رمینا اخم ظریفی کرد و آترین برایش دست تکان داد: برو بالا سرما میخوری. رمینا: باشه میرم، تو هم رسیدی خونه بهم خبر بده. آترین: حتما. از مامان بازهم تشکر کن ، خیلی زحمت کشیده بودن. -حتما، میگم آترین ...( رمینا خمیازه ای کشید و جمله اش ناتمام ماند) آترین بلند خندید و گفت: اینو باش ، اینجوری میخوای منتظر بمونی من برسم؟ رمینا: نه بابا اجیرم هنوز. آترین: میبینم! برو برو بگیر بخواب. شب بخیر. آترین سوار پژویش شد و رمینا همانطور که به سمت در می رفت گفت: رسیدی اس بدی ها! -باشه. برو دیگه. رمینا برایش دستی تکان داد و وارد خانه شد ، آترین چند ثانیه به در بسته خیره ماند و بعد آهی کشید و استارت زد. مسیرش خیابان نسترن بود و امیدوار بود وقتی که میرسد دخترک ساکن آن خانه بیدار باشد!
*********......*************** ************************..**** ..****************************
آهو از شوق خواب به چشمانش نمی آمد، دو ساعت قبل ارشیا با او تماس گرفته و گفته بود که فردا به آدرسی که برایش اس ام اس میکند بیاید تا کارگردان هم او را ببیند. باورش نمیشد. در ذهن کوچکش هم نمیگنجید که روزی به آرزویش برسد. او و بازیگری؟! از دو ساعت پیش که ارشیا با او تماس گرفته بود و آدرس را برایش پیامک کرده بود دنیا برایش رنگ دیگری شده بود، حتی این خانه نفرین شده و اعصاب خورد کن که ظهر امروز درونش مثل مادر مرده ها زار میزد، حالا زیبا به نظر میرسید و در و دیوارش به رویش میخندید. با لبخندی رضایت بخش نگاهی به دور تا دورش کرد ، انگار که برای اولین بار دارد فضای خانه اش را می بیند. آپارتمان2 خوابه اش از خانه پدری کوچکتر بود اما به نسبت آن خانه قدیمی، دل باز تر و نور گیر تر بود. پرده های آلبالویی که با راحتی های نشیمن ست شده بودند و فضای گرمی را برای هال به ارمغان آورده بودند به دلش مینشست. سربرگرداند و به آشپزخانه اش نگاه اجمالی انداخت، لبخند معنی داری زد ، آذر عاشق رنگ لیمویی بود و آشپزخانه اش با آن رنگ به رویش چشمک میزد. پرد ها، رومیزی ، حتی گل های مصنوعی گلدان هم لیمویی رنگ بود! |
نفس عمیقی کشید و به این فکر کرد که فردا چقدر کار دارد ، باید می خوابید اما آنقدر دلهره آمدن فردا را داشت که خواب به چشمانش نمی آمد، به ناچار کنترل تلوزیون را برداشت و بی هدف شبکه ها را بالا و پائین کرد تا شاید چیزی بیابد تا برای مدتی حواسش را پرت کند و بعد شاید کم کم خواب به سراغش می آمد.
تصویر جولیا رابرتز با روشن شدن صفحه تیره ، در تلوزیون نقش بست و آهو سری با رضایت تکان داد و مشغول تماشای همان فیلم شد .
جولیا رابرتز بازیگر زن مورد علاقه اش بود، با اینکه زن زیبایی نبود اما آهو عاشق بازی هایش بود و بیشتر فیلم هایش را دیده بود.
خودش هم واقعا نمی دانست چرا این زن را از میان هزاران بازیگر زن ترجیح میدهد ، شاید به خاطر هم نام بودن او با مادرش!
نام مادر او هم جولیا بود و این تنها چیزی بود که از مادرش می دانست!
فقط یک نام!
جولیا..!
کافی بود؟!!!
شانه های کوچکش را بالا اندخت و سعی کرد حواسش را به نحوه بازی بازیگر بدهد.
اما ذهنش کار میکرد و او نمی توانست جلویش را بگیرد.
از روزی که فریدون قول داده بود مادرش را پیدا میکند مدت زیادی نمیگذشت اما همین مدت کم هم آنقدری بود که برای دل آهو مرحمی باشد.
یک نشانه کوچک برای او مساوی با کل دنیا بود.
فریدون این را می فهمید؟
لابد می فهمید که قول داده بود و این مسئله را دست آویزی برای بله گرفتن از او کرده بود!
جولیا در تصویر تلوزیون بلند جیغ کشید و رشته افکار آهو پاره شد.
به خودش آمد و به تصویر گریان زن خیره شد و بعد سعی کرد حالت چهره اش را مثل او کند و پشت سر جولیا دیالوگهای او را با همان حس تکرار کرد .
اما هر کاری میکرد اشکش در نمی آمد، این شاید بزرگترین مشکلش در بازیگری بود!
او که در زندگی خودش به زور اشکش در می آمد حالا چطور میخواست در فیلم های ایرانی که از اول تا پایان بازیگرانش مدام باید گریه کنند ، نقشش را به خوبی ایفا کند؟!!!
دوباره به تصویر بسته ای که دوربین از چهره بازیگر نشان میداد دقیق شد و لب و دهنش را جمع کرد و با صدایی لرزان دیالوگ زن را تکرار کرد:من ... فقط.. فقط .. به تو بدجوری احتیاج دارم.
-منم یک جورایی همین مشکل تو رو دارم!
آهو با شنیدن صدای بم و مردانه ای از پشت سرش، وحشت زده به عقب برگشت و با دیدن آترین در چارچوب در، از تعجب در جا خشکش زد.
آترین با تانی در را بست و وارد خانه شد : سلام.
آهو هنوز خشکش زده بود و توان تکان خوردن و عکس العمل نشان دادن نداشت.
آترین چند قدم جلو آمد و در حالیکه به فیلم در حال پخش نگاه گذاریی می انداخت گفت: فیلم قشنگیه، آخرش دختره از پسره خواستگاری میکنه!
و بعد مسخره خندید و روی مبل کنار آهو نشست و با لحنی نرم و مخملینی گفت: خوبی؟
آهو حس میکرد مغزش یخ زده و نمیتواند به او فرمان دهد که چه کند!
اما بالاخره باید کاری میکرد ، بنابراین تکان سختی به خود داد و در حالیکه فاصله میان خود و آترین را بیشتر میکرد کنترل را برداشت و تلوزیون را خاموش کرد و گفت: سلام.
آترین دستهایش را به عرض شانه باز کرد و روی پشتی مبل گذاشت و پاهایش را هم دراز کرد که تا وسط گل قالی رسید!
-نخوابیدی چرا؟
آهو خیال کرد دارد خواب میبیند!
نیشگون کوچکی از پایش گرفت اما نه بیدار بود!!
با احتیاط نگاهش را روی صورت آترین دوخت و با دیدن آن لبخند کج گوشه لبهای پسرک چشمانش گرد شد!
حس زنانه اش کم کم داشت بیدار میشد و صدای آلارم هشدار را در سرش میشنید.
لب هایش را با زیان تر کرد و گفت: میتونم بپرسم چرا اومدین اینجا؟
لبخند آترین پهن تر شد و با لحنی دوستانه گفت: چقدر رسمی! اینجوری دوست ندارم!
آهو گیج نگاهش را دور تا دور خانه گرداند تا شاید کمکی از جایی برسد و با دیدن پتوی نازکی که هنوز گوشه هال به همان حالت مانده بود یاد اتفاق ظهر افتاد، موج گرمایی آزار دهنده ای در وجودش جریان پیدا کرد و ذهن یخ زده اش به کار افتاد.
غده چرکینی که از ظهر در قلبش بارور شده بود سر باز کرد و به او یادآوری کرد که آترین چه کسی است!
داشت خودش را پیدا میکرد ، حالا احساس بهتری داشت ، از اینکه دختر احمق و کودنی به نظر برسد و هر کسی به خودش اجازه دهد هر جور دوست دارد با او رفتار کند بیزار بود.
آره همین بود!
نباید بیشتر از این به آترین اجازه میداد او را ملعبه دستش کند.
دیگر به او اجازه نمی داد هر وقت دوست داشت شخصیتش را لگد مال کند و هر وقت میلش کشید به سمتش بیاید .
تا همین جا بس بود!
دوباره خم شد و کنترل را برداشت و تلوزیون را روشن کرد و با همان لحن خشک و رسمی قبل گفت: من خیلی خسته ام اگه ممکنه زودتر کارتون رو بگین ، چون از وقت استراحتم گذشته.
در نگاه آترین رگه هایی از شیطنتی خفته بیدار شد و عرض لبخندش هر لحظه بیشتر میشد.
سینه ای صاف کرد و در جواب آهو گفت: شام خوردی؟
آهو: چطور مگه؟
آترین حس کرد دارد کم می آورد آنهم در مقابل یک الف بچه که مدام مسخره اش میکند!
پاهایش را جمع کرد و در حالیکه صاف مینشست گفت: خب...! خب میخواستم بدونم اگه .. اگه گشنه ای برم و برات شام ...
آهو میان جمله اش آمد : لازم نیست! شام با دوستم بیرون بودم.
آترین نفسش را با تاخیر بیرون داد و به نیم رخ آهو خیره شد ، اوضاع چندان خوب پیش نمی رفت و این چیزی نبود که میخواست!
کمی مکث کرد تا فضای متشنج میانشان کمی ارام شود و هم خودش زمان داشته باشد تا راه دیگری برای بیان مقصودش پیدا کند.
از طرف دیگر آهو خودش را مشغول تماشای فیلم نشان میداد اما همه هوش و حواسش به حرکات آترین بود و ذهنش به سرعت در حال ارزیابی اوضاع.
بالاخره بعد از چند دقیقه آترین سکوت را شکست و با صدای آهسته ای شروع به حرف زدن کرد:من به کمکت احتیاج دارم ...آهـــــــو!
نام آهو را با احتیاط بر زبان آورد و منتظر عکس العمل دخترک ماند.
آهو با شنیدن نامش از زیان آترین داغ شد، این اولین بار بود که اسمش را از زبان پسری با چنین لحنی میشنید.
در تمام عمرش با هیچ پسری دوست نشده بود و هیچ وقت هم به خودش اجازه نداده بود نزدیک پسری شود.
نمی دانست اعتقادات سعید در او هم اثر کرده یا کلا از جنس مخالف میترسد!
اما هر چه که بود باعث شده بود که تجربه آن چنانی در چنین لحظاتی نداشته باشد!
آترین که سکوت آهو را حمل بر آرام بودن اوضاع کرده بود صحبتهایش را ادامه داد : ببین، من فکر میکنم که ما تو این چند روز بی خودی خودمون رو اذیت کردیم، بهتر بود که به جای این اعصاب خوردکنی ها مینشستیم و دوتایی مثل دو تا آدم امروزی و مدرن حرف میزدیم... ما دو تا همدیگه رو خوب درک میکنیم .. مگه نه؟ خب.. منظورم اینکه دو تائیمون به اجبار راضی به این اتفاق شدیم و تقریبا شرایط یکسانی داریم... من خیلی در این باره فکر کردم... درسته که این اتفاق باب طبع هیچ کدوم از ما دو نفر نبود... اما خب ، خب هر چیزی تو این دنیا میتونه در عین بد بودن خوب هم باشه! مگه نه؟
آهو جوابی نداد و آترین باز هم حرفهایش را دنبال کرد: ببین هر چیزی تو این دنیا دو رو داره! چه خوب چه بد... فقط ... فقط این وسط نوع نگاه ما آدمهاست که به اون اتفاق یا اون حادثه شکل میده و میشه خوب یا بد... درست مثل شرایطی که من وتو توش هستیم ... این رابطه برای هر دوی ما تا الان شکل بدی داشته اما ما، یعنی من و تو... می.. میتونیم کاری کنیم که از این شکل زهر ماری در بیاد...
آهو فقط توانست بگوید : چطور؟
آترین با شنیدن این حرف لبخند رضایت بخشی زد و در حالیکه خودش را جلو میکشید گفت: من و تو شاید ... شاید که نه حتما!... حتما نمیتونیم زوج خوبی برای هم باشیم... اما دوست چرا... میتونیم دوتا دوست خوب باشیم... خوبه مگه نه؟ بابا هم احتمالا همین رو میخواسته فقط برای درست کردن شکل ظاهریش مجبورمون کرد که راضی به عقد کردن و محرمیت بشیم... تو این جوری فکر نمیکنی؟
آهو نمیدانست چه بگوید ، اصلا منظور آترین را نمیفهمید.
آترین که گیجی را از نگاه دخترک میخواند هیجان زده ادامه داد: تو جای خواهر منی... با آذر فقط 7 ماه اختلاف سنی دارین... من خودم کسی رو تو زندگیم دارم، رمینا، اون کسیه که من دوستش دارم و میخوام تا 10 روز دیگه باهاش ازدواج کنم... ببین من خودم دربست نوکرت هم هستم ، همه جوره پشتتم، اما نه به عنوان شوهر و این چرت و پرت ها ، فکرکن من داداشتم، دوستتم، نمیدونم هر چی که دوست داری و باهاش راحتی، هرچی ! اصلا مهم نیست. فقط ازت خواهش میکنم این فکر احمقانه زن و شوهریمون رو از کله ات بیرون کن... معامله خوبیه نه؟ تو موافقی ؟
با تمام شدن حرفهای آترین ، آهو پوزخندی زد و گفت: معامله؟
اترین:آره.. معامله!
آهو: خب... هر معامله ای دو سر داره، میشه بدونم این وسط چی به من میرسه؟
آترین عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت: هرچی که بخوای .. انتخاب با تویه.
آهو با ژست زیبایی از جا بلند شد و مقابل اترین ایستاد ، دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: کلید ها لطفا!
آترین گیج به کف دست آهو خیره شد : متوجه نمیشم!
-کلیدهای خونه رو لطف کن رو بهم بده! من هیچ دلیلی نمیبینم که کلیدهای خونه ام دست یک دوست یا یک برادر یا هر کسی که میپسندم باشه!
آترین یکه ای خورد، اولین قدم آهو غافلگیر کننده بود، پیش خودش اعتراف کرد که اصلا انتظار چینین رفتاری را نداشته!
آترین کلید در وردی آپارتمان آهو را از دسته کلیدش بیرون کشید و به آرامی کف دست دخترک گذاشت و گفت: دیگه!
آهو با قیافه ای متفکر چرخی دور خودش زد و گفت: باید فکرکنم اما در حال حاضر یک کار دیگه هم دارم.
بعد به سمت میز تلوزیون رفت، کیف پولش را برداشت و عابر بانکش را از جیب بغل کیف درآورد و از گوشه چشم به کارت نگاهی انداخت .
کارت را روی میز مقابل آترین پرت کرد و گفت: شماره حساب رو یادداشت کن، تا فردا شب میخوام پرش کرده باشی!
آترین حتی نمیتوانست نگاهش را از آهو بردارد...
پیش بینی چنین بازخوردی را نداشت.
آهو اصلا مثل یک دختر 17 ساله رفتار نمیکرد.
یا شاید بهتر بود بگوید اصلا مثل دخترها رفتار نمیکرد!
آترین برای اولین بار حس کرد دلش میخواهد بیشتر این دخترک ریز نقش با آن چشمانی که جسارت در آنها موج میزند را بشناسد!